۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

وقتي‌ فرشته ميخواند

عرض به حضور همتون که من اين رو از امروز صبح تا الان حدود 10 بار گوش کردم...

دختر وآفتاب

‏زيبا که بود، راه هم که ميرفت همينطور تازه تازه زيبايي‌ خيسش ميريخت روي زمين، از روي نوک موهايش گله گله چکه میکرد، نيست که آفتاب هم ميتابيد ... بعد پسرک سيني‌ به دست دنبالش ميدويد و حلقه ها را از روي زمين جمع ميکرد...

‏بازگشت

من برگشتم، فعلا همين.

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

fairy tale

عاشق همه افسانه هاي عاشقانه دنيا هستم که زندگيشان پر از نور و رنگ و عشق هاي داغ و سادگي‌ کودکانه است... و ايضا عاشق اين جيسون مرز با ‏اين آلبوم جديدش و اين آهنگ که وصف حال کامل من است...

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

!!

pleaaaaaaaaaaaaseee!!! :P give me...

۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

گور باباي خانواده ؟!

‏آقا جون من اگر چه اعلام کردم ( نکردم هنوز ؟) که با کاملا شرمندگي‌ ديگه هيييييييييچ کدوم از مسايل و مشکلات اقتصادي و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و ‏غير فرهنگي‌ ايران عزيز هييييچ رقمه به من مربوط نيست و باز هم با کمال همون شرمندگي‌ ککم هم نميگزه که چه گندي دارن ‏ميزنن به اون مملکت وليکن نيست که اخر وقت بود و داشتم جمع و جور ميکردم و يه لحظه همينطوري بيخودي کليک کردم رو وبلاگ اين سبيل طلا، ‏اينو ديدم در مورد اين لايحه جديد حمايت از خانواده و غيره ... حال کردم ها ! منم دقيقا همينا که اين گفته !

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

ماما ميا

اين را در تاييد دوست عزيزي مينويسم که که ميگفت:

داشتم فکر می کردم اگر فیلمی مثل مامامیا یک ماه، فقط یک ماه بتواند در تهران روی پرده باشد، همه چیز زیر و رو می شود. قیافه ها، حرفها، خوشیها و ناخوشیهای مردم عوض می شود….

‏اين ماما ميا نه فقط در تهران بلکه در هرجاي اين دنياي بزرگ اگر يک ماه روي پرده باشد افسون خودش را ميريزد... احترام همه فيلم هاي جدي‏ و هنري و پيامبرانه تاريخ سينما را دارم که قرار است لجن و کثافت و حقارتي‌ که در رفتار و کردار اين موجودات دو پاي کوچولو موج ميزند را قلفتي‌ ‏بريزند روي يک وجب پرده دو متري بلکم که همه چيپس به دستان خنده به لب کمي‌ ( فقط کمي‌ ) پشتشان مور مور شود و فکر کنند که اي واي ‏چرا آخر.... جاي اين موج جديد فيلمهاي هاليوودي هم که مورگان فريمن انگار قرار داد پدر خواندگيشان را امضا کرده و تو را به رضايت کامل خودت ‏همچين تا ته مغزت تحميق مي‌کند هم محفوظ! بلاخره با يک عزيزي ميخواهيند برويد و 2 ساعت با احساس 7 سالگيتان فيلم ببينيد و مثل 7 ‏ساله ها شگفت زده شويد و بخنديد....

‏ما ما ميا ولي‌ از يک دنياي ديگري است.... ما ما ميا مستقيما از وسط بهشتي‌ که امريکايي‌ ها در دهه طلايي‌ 70 شان ميخواستندد روي زمين بسازند ‏پرت شده اين پايين... ما ما ميا قصه خوشي‌ هاي واقعي‌ ادم هاي واقعي‌ خوش حال است !

‏

‏جا به جاي اين فيلم من مانده بودم که يعني‌ ابا اين آهنگ ها را منحصرا براي اين فلان قسمت فيلم نساخته ؟ اصلا امکان دارد مگر ؟ بعد مثل ‏کسي‌ که بديهي‌ ترين اصول رياضيات را با شگفتزدگي‌ تمام در سن کمال دوباره کشف ميکند فهميدم که چرا بعضي‌ ها در حوزه هنر موسيقي‌ پاپ يک ‏دفعه ميروند آن بالاي نردبان ! چون چيز هايي‌ که ميخوانند وفادارانه ترين توصيف تک تک خوشي‌ ها و درد هاييست که ادم ها در زندگي‌ از جنس پوست و ‏استخوان ( و نه نور و رنگ ) حس ميکنند و تجربه ميکنند.... چون خود زندگي‌ را ميخوانند نه عکس معوج شده اش را از توي آيينه …

‏به هر حال، خدا مريل استريپ را حفظ کند که تا 90 سالگي‌ همينطوري ملت را به زيبايي‌ خيس بي‌ نقصش مهمان کند و بقيه را هم کمي‌ به راه ‏راست هدايت کند .._ به خدا به مردم چيز خوب نشان بدهيد خود به خود يک کمي‌ خوب تر ميشوند خودشان و اين چيز کمي‌ نيست ها....

‏

‏

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

could you want her more?!

‏اونجايي‌ هست که راس و چندلر و جويي‌ نشستن تو کافي‌ شاپه، بعد راس داره ميگه look guys, i’m completely over her now…. همون لحظه ريچل مياد کافي‌ بدست و راس مثل يک بچه کوچولو وا ميره و فرو ميره تو صندلي با اون نگاه ملوس اي که هميشه مي‌کنه به ريچل بعد چندلر با عصبانيت ميگه :‏ ...come on guy, could you want her more ?!!

‏نميدونم چرا هي‌ بيخودي ياد اين جمله ميفتم اين روزا :D :D

bachelor party


‏پسر بلژيکي‌ شوخ و شنگ ما در شرف داماد شدن است و جماعت ذکور لب طبق سنت ديرينه ميخواهند شازده داماد را ببرند بچلر پارتي‌ !

‏ارگانايزر برنامه چه کسي‌ باشد ؟ اين سرخيو ي شر همه فن حريف ! حالا اينکه بنجي‌ باشيطنت براي برايد تو بي‌ ( باربارا ) توضيح ميدهد که ريش و‏ قيچي‌ دست چه کسي‌ است و دخترک بيچاره هم با نگراني‌ هي‌ ميپرسد که حالا کجا ميخواهيد برويد و چکار ميخواهيد بکنيد و پسر ها گوش به تلفن چسبييده ‏ريسه ميروند بماند ... پا ميشوند ميروند کازينوي مونترو و بعد هم يک ديسکوتکي‌ که گويا محل رفت و آمد نسوان شنگولي‌ بوده که اسم بچلر پارتي‌ ‏را که ميشنوند آتششان تند ميشود و داماد را دوره ميکنند و ميچرخند و ميرقصند و گويا در اين بين يکي‌ از اين ملوسک ها دانه دانه تکمه هاي ‏پيراهنش را هم باز مي‌کند ( صد البته همه به گردن دي جي‌ ديسکو تک بوده که در زمان نامناسب يکي‌ از آهنگ هاي معروف استريپتيز را پخش مي‌کند‏) و حرکات اروتيکي‌ انجام ميشود و ( البته به شهادت همه حاضرين داماد ما فقط به سقف نگاه ميکرده و براي خودش ميرقصيده ) و خلاصه دوربين ها ‏به کار مي‌ افتند و صحنه ها ثبت ميشود....

‏خوب پچلر پارتي‌ است ديگر با اين رسم و رسومات.... قضيه هم با همين رقص و خنده و خوشي‌ تمام شده و رفته...

‏

‏حالا فرداي آن روز گروم تو بي‌ عکس ها را ميبرد مستقيم مي‌گذرد کف دست برايد تو بي‌ ...

‏عروس هم بسيار عصباني‌ و ظاهرا هم همه کاسه کوزه ها سر بنجي‌ بيچاره شکسته و از ليست مهمان ها خط خورده است و قرار است از در پشتي‌ يواشکي‌ بيايد تو...

‏

‏محض اطلاع خوانندگان :

- اين دو تا مرغ عشق واقعا همديگر را دوست دارند و ده سالي‌ است که با هم دوستند و چند ساليست که با هم زندگي‌ ‏ميکنند و حالا با شور و شوق ميخواهند عروسي‌ کنند...

‏- اين گرگ هم واقع پسر خوبيست ...

‏حالا بحث دوستان سر اين است که اگر عروس کار مشابهي‌ ميکرد ( تصور کنيد عروس را در حاليکه ماه پيکران رومي‌ برهنه در اطراف ش به هنر نمايي‌ ‏مشغولند ) داماد چه حسي‌ پيدا ميکرد ؟

‏

‏گرگ که ميگويد : It would be totally ok with me !

بقيه هم يکصدا ميگويند: هه هه هه !!

‏فرانچسکو ولي‌ حرف درخور تاملي‌ ميزند ( درست است که اندر باب کارد و پنير بودن من و اين ايتاليايي‌ نخاله داستانها سر زبانهاست وليکن انصافا در‏اين يک زمينه I’m in his side !)

‏ميگويد I can stand cicila dose the same thing, anyway it's bachelor party and means nothing …but she shouldn’t show me the pictures…

‏

‏نتيجه اخلاقي‌ : بنده همينجا اعلام مي‌کنم به افراد مربوط و حتا نامربوط ( دومي‌ محض نصيحت !) که حالا زندگي‌ است ديگر، همه مان هم ميفهميم که ‏گاهي‌ دست اين بچه از دست ادم ول ميشود و ميرود يک شيطنتي‌ مي‌کند ... ولي‌ بالاغيرتا عکسش را فردا کسي‌ نياورد به من نشان بدهد که ميروم‏خود ارتيست را از صفحه روزگار خط ميزنم ! هر کاري کرديد نوش جانتان مدارک جرم را همانجا نيست و نابود کنيد و مثل بچه هاي خوب برگرديد ‏سر خانه زندگي‌ تان !

!

‏

‏

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

امتحان و آرزو و...

الان نشسته با اون چشماي بادومي‌ ‏عسليش و قيافه جدي و اخماي تو هم و لباي غنچه کرده تند تند سوال ها رو جواب ميده... 8 ساعت هم آخه امتحان مي‌شه ؟ پشت سر هم... با ‏نيم ساعت وقت فقط واسه ناهار وسطش...

‏ميگه من آخه خسته ميشم بعد از سه ساعت خوابم ميگيره چشام بسته مي‌شه...

‏ميگم ( تو دلم ) الهي‌ که من قربون اون چشاي خمارت برم که بسته مي‌شه...( با صداي بلند ( اصلا غصه نخور هيچ نميفهمي‌ که چطوري تموم شد...‏

‏- شکلات يادت نره ببري با خودت، کارتتو جا نذاري، يک ساعت زودتر اونجا باش حتما...

ساعت اينجا 12 شبه اونجا هنوز 6 نشده ... اين فاصله زماني‌ هم چيز بديه گاهي...‌

-‏من 99 بشم خوبه ؟

‏-تو هر چي‌ بشي‌ عالييه ...

چقدر بعضي‌ چيز ها که يک زماني‌ خيلي‌ دور بودند زود نزديک ميشن... بچه که بوديم من از دانشگاه برميگشتم و ميرفتم جلوي مرکز قلب شريعتي‌ که ‏با هم قدم بزنيم بريم تا گيشا بشينيم تو اون کافي‌ شاپه سر جاي هميشگيمون و هي‌ نقشه هاي دور و دراز بکشيم...... اون موقع ها USMLE خيلي‌ دور بود، هزار سال ديگه بود ... همون وقتي‌ که من فرم هاي مهاجرت رو پر ميکردم و به اون لينک after you arrived نگاه ميکردم و فکر ميکردم اووووووه کي‌ اين ‏رو مي‌خونه يعني‌...

‏حالا اون داره امتحان ميده و من دارم لينک رو چک مي‌کنم و مدارکی که تو فرودگاه بايد نشون بدم رو جمع و جور مي‌کنم ...

‏

‏ مامان ميگه قرارنيست که ادم به آرزوهاش نرسه...

-‏من ميشم استاد دانشگاه و بيو الکترومقناطيس درس ميدم

‏-منم ميشم استاد دانشگاه و نوروساينس درس ميدم

‏-آزمايشگاه ما با ازمايشگاه شما همکاري ميکنه روي يه پروژه RTMS...

‏-اصلا يک آزمايشگاه الکتروفيزيولوژي داريم با هم...

‏-خوب قبول ....

-‏( با شيطنت ) فکر کن صبح تا شب با هم همکاري مي‌کنيم...

‏-شب تا صبح هم يه جور ديگه همکاري مي‌کنيم...
‏

‏هر دو ميخنديم از ته دل

-‏بعد من ميام هر روز که تو درس ميدي سر کلاس جلو دانشجو هات تو رو مي‌بوسم ...

‏-...

‏ساعت شد دوازده و نيم

‏

‏

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

تابستون سوييس

‏هوا شده 29 درجه… عاشق اين خورشيدم تو اين اسمون ابي‌ که توش پر ابر هاي تپل سفيده... عاشق افتابم رو پوست سرشونه هاي لخت دختر هاي ‏اينجا با اون پيرهن هاي تابستوني‌ رنگ به رنگشون ...

عاشق رنگ سبز تند درخت هاي اينجام با صداي پرنده هاشون... عاشق دوچرخه سواري ام از دانشگاه تا خونه‏... عاشق استخر روبازم با آب يخ تو هواي داغ

‏فرشته مهربونم پرواز کرده رفته ولي‌ کلي‌ چيز خوب برام گذاشته... از همه مهمتر همون معجون جادوييشه که از همون روز اول دوباره چراغ دل منو ‏روشن کرد... چقدر الان خوبم...

‏برنامه هام جواب دادن، همه چيز درست کار مي‌کنه...

‏ چقدر من تابستون سوييس رو دوست دارم...

سوال

‏ميگم ادم وقتي‌ خيلي‌ خوشحاله دلش مي‌خواد بپره يکي‌ رو بغل کنه محکم ماچ کنه ولي‌ همه نشستن خيلي‌ جدي و اخمو دارن کارشون رو مي‌کنن چي‌ کار ‏بايد بکنه ؟ :D:D:D

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

ايران

‏هر وقت به ايران فکر مي‌کنم و اينکه وضعيت اين مملکت واقعا چطوره گيج ميشم... حس مي‌کنم چيزي نميفهمم ديگه... در واقع بهتر بگم، حس ‏مي‌کنم هيچ وقت هم نمي‌فهميدم... به قول آزاده، ديگه حتا جرات ندارم اظهار نظر کنم که مردم اونجا واقعا چطوري اند...

‏ چند وقت پيش يک وبلاگي‌ مي‌خوندم که نويسندش يک دختر حدود بيست ساله بود و انقدر راحت از تجربه هاي سکسي‌ فراوونش گفته بود که من ‏همينطوري مونده بودم اين اتفاقات داره در شيراز خودمون مي‌ افته يا مثلا در نيويورک ! ( نميگم سوييس چون لااقل ميدونم که اينجا کسي‌ به اين ‏راحتي‌ در مورد جزييات خوابيدن با دوست پسر هاش حرف نميزنه ) جالب اين بود که اين حرف ها رو يک دختر بچه معمولي‌ داشت ميزد که دانشجو بود ‏و داشت زندگي‌ اش رو ميکرد نه مثلا يک خانوم پروفشنال ( به قول اينها sex worker ) انقدر راحت و طبيعي‌ ... ميگم که مثل يک دختر امريکايي‌ ... همين ‏راحتيش هم برام جالب بود... امروز آزاده اين لينک رو برام فرستاده در مورد سربازي که تو سربازخونشون که تو بر بيابون هم هست کتاب جنس‏دوم سيمون دبووار مي‌خونه ! من نميفهمم جدا، ايران مملکتي‌ که همه چيز فيلتره و همه چيز جرمه و همه کاري ممنوعه و موضوع سکس هم که رسما ‏کاملا مسکوته و رابطه اي به نام دوست دختر يا دوست پسر به رسميت شناخته نمي‌شه و ملت رو تو خيابون به جرم راه رفتن با هم به صلابه ميکشن ‏همه روزنامه ها توقيفن و کتاب چاپ نمي‌شه و در همين حال دختر هاي بيست ساله ‏حرف از جي‌ پوينت ميزنن ( انصافا اين يکي‌ رو تا بيام اينجا بلد نبودم!)‏و اينکه چطور به دوست پسر هاتون ياد بدين که تحريک ساده رو به حساب ارگاسم نذارن و سرباز ها هم که جنس دوم مي‌خونن !

‏من نميدونم والا دوره زمونه ما اينطوري نبود و اين نسل جديد به طور راديکال متحول شدن يا زمان ما هم همين بود و ما خيلي‌ ترسو و محافظه کار ‏بوديم...

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

فرشته مهربون من

عصر از دانشگاه ميرسم خونه و دم در تو کيفم دنبال کليد نميگردم ... زنگ ميزنم... پشت سر هم… مثل وقتي‌ که بچه بودم و از مدرسه بر ميگشتم و ‏دستم و ميذاشتم روي زنگ و نگه ميداشتم ... ميرم تو مي‌بينم خونه مثل گل تميز و مرتبه
‏پنجره هاي کثيف بارون خوردم که 5 ماهه تصميم دارم تميزشون کنم و نميکنم برق ميزنن، پرده درازي که پايينش مي‌کشيد رو زمين و از روزي که ‏خريده بودمش هر آخر هفته مي‌گفتم هفته ديگه کوتاهش مي‌کنم کوتاه شده لباسايي‌ که ديشب ريخته بودم توي تشت که بشورمشون چون نوبت لباس ‏شوييم رو فراموش کرده بودم خشک و تميز پهن شدن روي تختم و يه شام خوشمزه روي گاز منتظره
‏يه فرشته مهربون يک هفته است از آسمون اومده رو زمين و صاف اومده رسيده اينجا ! همينطوري راه ميره و چوب جادوييش رو تکون ميده و همه ‏چيز پشت سرش خوشگل و خوش بو مي‌شه...
‏
‏چوب جادوييش رو که تکون ميده همه طلسم ها رو باطل ميکنه... حتا اون طلسمي‌ که منو تبديل کرده بود به يه مادر بزرگ غرغرو ي بد اخلاق ايراد ‏گير هميشه عصباني‌
‏
‏مي‌شه فرشته ها رو زنداني‌ کرد و نذاشت دوباره پرواز کنن و برگردن خونشون ؟ کسي‌ چيزي در اين زمينه ميدونه ؟

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

شب خوش

‏آبگوشتي‌ که بوي آبگوشتهاي مادر بزرگ ها را ميدهد را بريزي در کاسه سفالي‌... جا افتاده و غليظ، تکه هاي نان را در آب ش بخيساني‌ و هر کدام ‏را که ميگذاري در دهانت همه مزه هاي خوب بچگي‌ هايت دوباره بيايد زير دندانت ... سرت هم گرم باشد کمي‌... بعد گوشتش را بکوبيد با ابليموي ‏تازه ...
جمع هم جمع دوستانی باشد که همدلي‌ شان را دور يک ميز جمع کرده اند و هر کسي‌ کمي‌ از حال خوبش به بغل دستي‌ اش تعارف مي‌کند... روي ميز هم ‏شراب قرمز ايتاليا و فرانسه باشد و ساکي‌ که از سنگاپور امده و خنده ها و گپ هاي هميشگي‌، انطرف هم هايده بخواند و فريدون فروغي‌ و سياوش ‏قميشي‌ و بقيه هم به نوبت قشنگترين آهنگ هايشان را ...
‏به تمام خاطراتي‌ فکر مي‌کنم که زير اين سقف هاي بي‌ ريا ساخته ميشوند وقتي‌ دور اين ميزهاي باصفا همدلي‌ و خوشي‌ هاي جواني‌ مان را با هم ‏قسمت مي‌کنيم... به جواني‌ مان فکر مي‌کنم و دلهايمان که پر از خنده هاي سرخوشانه و عشق هاي بي‌ نام است... به همه بوهاي خوش و همه ‏شب هاي صافي‌ که ماه در آسمانمان است...
ميروم در ايوان و سيگاري اتش مي‌کنم و به تو فکر مي‌کنم که انقدر هميشه نزديکي‌ حتا اگر انطرف ‏اقيانوسها باشي‌... چشمهايم خيلي‌ دور ها را ميبيند، آنجا که نور چراغ هاي خانه هاي شهر با هم قاطي‌ ميشوند و تو آن دور ها لبخند مي‌زني‌..

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

شادی

‏تنهاي خيس از عرق ... نفس هاي مست و رقص رقص رقص... خنده هاي سرخوش از ته دل ... خستگي‌ ...نفس هاي بند آمده... شراب قرمز و ‏سفيد و رکلت سويسي‌ و اهنگ ايراني‌ ...ولو شدن توي مبل ...کيک تولد... فروغ خواني‌ و شاملو و اخوان ...

‏شاد بودن پر سخت نيست...

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

PhD comics

‏همينجا من عاجزانه تقاضا مي‌کنم از همه عزيزاني‌ که در فيس بوک استاتوسشون رو ميذارن i hate PhD و همه اوناي ديگه که هي‌ ميگن آخه ‏اين چه غلطي‌ بود ما کرديم و همه کساني‌ که انگر اتک ميگيرن هر از گاهي‌ و همه کسايي‌ که دچار فراستريشن ميشن و خلاصه هر کي‌ رو از قلم انداختم ‏شرمنده ! برين اينجا سابسکرايب کنين !‏اين خورخه چام اومده بود اينجا يک سميناري داد به نام
the power of procrastination
‏يعني‌ من شخصا يک ساعت تمام از خنده مردم ! از اون خنده هاي از ته دل که ميگن هر دو دقيقش به اندازه 45 دقيقه يوگا کار مي‌کنه ها!
‏نگين نگفتي‌ ها ...


‏
‏

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

ممنون

‏من نميشناسمت ... ولي‌ ممنون که هستي‌... خوشحالم ازينکه هستي‌ ... فقط نميدانم چطور حال تو را خوب مي‌کنم وقتي‌ که حال خودم گاهي‌ اينهمه بد ‏است... الان ولي‌ خوبم...ممنون.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پديده ای به نام اينترنت

‏بعضي‌ چيز ها هستن که آدما اختراع کردن الان هم ديگه شده روتين و همه دارن هر روز ازشون استفاده مي‌کنن اصلا هم هيجان زده نميشن من ولي‌ ‏گاهي‌ يه دفعه همچين ذوق زده ميشم که نگو... مثلا در مورد همين کامپيوتر، من يادمه که من و ريحانه و مهرنوش يک بار نشستيم و فکر کرديم که ‏اصلا هيچ طوري راه نداره که اين موجود ساخته دست بني‌ بشر باشه، يعني‌ اصلا ها... حالا شما هر چي‌ ميگين بگين من که شخصا مطمئن ام که ‏اسمون باز شده و اين پديده با همه جاه و جبروتش نازل شده... يا مثلا اينترنت !!
‏در راستاي همين وبلاگ چراغ جادو خواني‌ يک دفعه در صفحه کامنت ها برخوردم به کامنت يک آقاي نويسنده 66 ساله که از قضا دوست غلامرضا ‏تختي‌ بزرگ بوده و الان نوه اش رو تو آمريکا پيدا کرده و با هم مکاتبه مي‌کنن !!! آخه فکر کنين ! يک پيرمرد 66 ساله ‏ ( ببخشيد قصد توهين ندارم منظورم ‏ يک شهروند سنيور هستن ) در ايران، که دوست زمان جواني‌ تختي‌ بوده، امکان داشته اصلا اون موقع ها از فکرش هم خطور کرده باشه که مثلا40 ‏سال بعد نوه 11 ساله دوستش رو که تازه اون سر دنيام هست در يک دنياي مجازي پيدا کنه و با هم گپ هم بزنن ؟؟ جدا ها ؟ خيلي‌ ‏عجيب و دور از ذهن بوده حتما...
‏خودمونيم حالا اين اينترنت عجب پديده جالبيه ولي‌ ....:P

‏بچه اي که حيف بود اگر نبود

‏وقتي‌ 12 سال پيش عاقله زن هنرمندي که منيرو رواني‌ پور باشد ‏با جوانک خوش بر و رويي‌ که بابک تختي‌ باشد ازدواج کرد همه همه جا نشستند به لب گزيدن که اي خانم از شما بعيد بود ...
‏آنهايي‌ هم که تا حدي حق زنده بودن و عاشق شدن براي جنس مونث قائل بودند گفتند اي نوش جانت خانم جان، چند صباحي‌ هم کام ‏بگيري از اين زندگي‌ غنيمتي‌ است... ولي‌ باز ته دلشان میگفتند حيف که اين چيز ها اخر و عاقبتش به خوشمزگي‌ اولش نيست...
‏ حالا جدا ازينکه اين دو تا 12 سال است به خوبي‌ و خوشي‌ دارند با هم زندگي‌ ميکنند، امروز اين وبلاگ را ديدم که مال شيرين پسرشان است...
‏دلم رفت... جدا حيف نبود اين موجود ملوسک نبود ؟ کيف کردم نوشته هايش را خواندم از بس خوب و خوش مزه بود... من که از حالا جزو خوانندگان پر و پا قرصش هستم... جدا اينهمه صفا و سلامت بچگي‌ غنيمت است تو اين دوره ‏و زمانهٔ ادم هاي عجيب و غريب...
‏